
دخترک 5 سالش بود . چهره اش به زردی می زد . موهای بافته شده اش دو طرف صورت کوچک و ناراحتش آویزان شده بود . لبهایش را محکم به هم می فشرد ، انگار می ترسید که کلمات بی مهابا از دهانش بیرون بریزد.xa0 دست کوچکش در دست پدر حلقه شده بود . از عمق نگاه پدر ، نگرانی و آشفتگی پیدا بود . چند لحظه بیشتر نگذشته بود که مادر دخترک پا به اتاق گذاشت . مشاور با دقت به هر سه نفرشان نگاه کرد . نگاه دقیق مشاور ، روی مادر متمرکز شد. ظاهر مادر نشان می داد که هفته ها و روزهای آخر بارداری اش را می گذراند . مشاور به چهره م...
ادامه مطلب